برگزیده بهترین اشعار فارسی و اشعار مذهبی
ReAd A nIcE pOeM eVeRy DaY .....هر روز یک شعر زیبا بخوانید .


دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
[ سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392 ] [ 21:2 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]

باران صبحگاهی 

اشک سحر زداید، از لوح دل سیاهی

خرم کند چمن را، باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه، شب تا سحر نخفتم

دعوی ز دیده ی من، وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز

صبحی بدین سپیدی، شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل، از درد من چه پرسی؟

مُردم ز محنت ای غم، از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم، هم عهد رنج و دردی

وی ناله در عذابم، همراز اشک و آهی

چندین "رهی" چه نالی از داغ بی نصیبی؟

در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

[ شنبه بیست و ششم بهمن 1392 ] [ 21:37 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]
 
میلاد النبی (ص) و هفته وحدت مبارک باد!

باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد
دندانههاى کنگره قصد شکست کرد

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید...

کآتشکده ز نابى آن نور مست کرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد

در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت
این گونه بود کآینه را خود پرست کرد

وقتى سؤال کردم از او خود اشارهاى
در پاسخم به پرسش روز الست کرد

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است
زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد

فیض مقدسى و تعجب نمىکنم
این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد

رضا جعفری

[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 23:43 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]

رسول نهضت بيداري زمان

 

به پاي خيز كه دلها ز شوق آب شوند
كه ذره ها به طفيل تو آفتاب شوند
بخوان به نام خدا «باسم ربك الاعلي»
كه لاله ها همه پيمانه گلاب شوند
امين وحي و نبوت !«الا بذكر ا...»
بخوان كه با خبر از متن اين كتاب شوند
سمند صاعقه زين كن خدا نكرده مباد
كه بي  عدالتي و جهل همركاب شوند
رسول نهضت بيداري زمان !مگذار
كه پلكهاي به هم بسته گرم خواب شوند
شتاب كن، كه روانهاي تشنه ايمان
رها ز پنجه ترديد و اضطراب شوند
به يك اشاره تو، برگهاي پاييزي
لطيف و تازه چون نيلوفران آب شوند
بخوان حديث محبت، كه بردگان سياه
در اين كوير، درخشان تر از شهاب شوند
بگير دست همه پابرهنگان زمين
كه اين شكسته دلان مالك الرقاب شوند
يتيم آمنه !اصحاب سر سپرده ت
وطلايه دار ظفرمند انقلاب شوند
سحر كه آيد «امن يجيب» مي خوانند
اميدوار دعاهاي مستجاب شوند
بگير دست علي را كه با امير عرب
مجاهدان همه پيروز و كامياب شوند
چه جاي حيرت اگر يازده ستاره و ماه
به جانشيني خورشيد انتخاب شوند


                                            محمدجواد غفورزاده (شفق)

[ یکشنبه بیست و دوم دی 1392 ] [ 23:33 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]

ﻣﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺣﮑﺎﻳﺖ ﻣﻴﮑﻨﺪ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻣﻴﮑﻨﺪ
ﻣﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻧﻲ،ﻧﻲ ﻧﻮﺍﻱ ﺑﻲ ﻧﻮﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯﺩﻝ،ﺩﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﮐﺒﺮﻳﺎﺳﺖ
ﻧﻲ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺗﻞ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ
ﺩﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻟﺒﺮ ﺷﻮﺩ
ﻧﻲ ﺯ ﺧﻮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺷﻮﺭﻭﺣﺎﻝ
ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺁﺕ ﻧﻮﺭ ﺫﻭﺍﻟﺠﻼﻝ
ﻧﻲ ﺍﮔﺮ ﭘﺮﻭﺭﺩﻩ ﺁﺏ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻱ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﺍﮔﺮ ﺑﺸﮑﺴﺖ ﺑﻲ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺑﻬﺎﺳﺖ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﮔﺮ ﺩﻝ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﺵ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﺗﻬﻲ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻲ ﻗﺪﺭﻭ ﺑﻬﺎ
ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺻﻔﺎ
ﻧﻲ ﺗﻬﻲ ﻣﻐﺰ ﻭﺩﺭﻭﻧﺶ ﭘﺮ ﻫﻮﺍﺳﺖ
ﺩﻝ ﺗﺠﻠﻴﮕﺎﻩ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﻭﻭﻻﺳﺖ
ﻧﻲ ﺗﻮﺭﺍ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻏﺎﻓﻞ ﮐﻨﺪ
ﺩﻝ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺮﺏ ﺣﻖ ﻧﺎﺋﻞ ﮐﻨﺪ
ﻧﻲ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻟﺐ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺹ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﭼﻮ ﺑﻴﻨﻢ ﻳﺎﺩ ﺁﺭﻡ ﻧﻴﻨﻮﺍ
ﺩﻝ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﻻﻥ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﮐﺮﺑﻼ
ﺍﺯ ﺟﻔﺎﻱ ﻧﻲ ﺩﻟﻢ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ
ﮐﺎﺵ ﻧﻲ ﺍﺯ ﺭﻳﺸﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ
ﻧﻲ ﺯ ﺣﻠﻘﻮﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺧﻮﻥ ﻣﻲ ﻣﮑﻴﺪ
ﭘﻲ ﻧﻲ ﺯﻳﻨﺐ ﮔﺮﻳﺒﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺭﻳﺪ
ﺩﻳﺪﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺣﻖ ﭘﺮﺳﺖ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻤﻞ ﺯﺩ ﺟﺒﻴﻦ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺖ
ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺩ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺗﺸﺖ ﻃﻼ
ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﻲ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻥ ﻣﻘﺘﺪﺍ
ﻧﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺍﻭ
ﺩﻝ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻋﻄﺸﺎﻥ ﺍﻭ
" ﺫﺭﻩ ﺑﺲ ﮐﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﻧﻲ ﻧﻮﺍ
ﺳﻮﺧﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﻢ ﺩﻝ ﺧﻴﺮ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ

[ جمعه بیست و نهم آذر 1392 ] [ 6:52 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]

 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت                   مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت                      دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد                   بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد                        حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت                 خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

سید حمید رضا برقعی


[ چهارشنبه هشتم آبان 1392 ] [ 0:11 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]
شعر زیبا ارسالی یکی از دوستان

شام،نماز ِشبت، نی بزن وشور کن

نِی بِزن وشور کن ،با دف وتنبور کن

آه اناالحق شدم، حاکم مطلق شدم

بامن آتش نفس، قصّه ء منصورکن

پاک سراپا عدم، خاک مرا نـِهِ قدم

صور کشان رستخیز،خاک مرانورکن

پیر مرا گفت دی :عمربه پنجاه شد

رو به گرانمایگی ،سودکن و سورکن

گفت: «هوالعشق هو» گفت هوالنورنور

پیشتر از اِرجعی فهم هوالنورکن

وِرِد لبت «وَاِن یَکاد»ذکر پیآپی بخوان

برسرمائی یقین، طعنه زنان کور کن

از وطنم دورکن،،چشم بَدِ زخم را

ساحت «کوه سیِل» رادر ردهء طورکن

شعله شدم سوختم،شعله وَرِ قبله ام

نافله در قافله ،کورش منشورکن

مشق ِ اِرادت شدم سعی سعادت بَرم

وز طلب آکنده ام صید مرا تورکن

شعرِ (طریقت)سرا طی حقیقت نما

خوشه پروین نگر حبهء انگورکن


[ چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1392 ] [ 13:22 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]

ناله ناکامی

برو ای ترک که ترک تو ستمگر کردم
حیف از آن عمر که در پای تو من سر کردم
عهد و پیمان تو با ما و وفا با دگران
ساده دل من که قسمهای تو باور کردم
به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود
زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم
تو شدی همسر اغیار و من ازیار و دیار
گشتم آواره و ترک سر وهمسر کردم
زیر سر بالش دیباست تو را کی دانی
که من از خار وخس بادیه بستر کردم
در ودیوار به حال دل من زار گریست
هر کجا ناله ناکامی خود سر کر دم
در غمت داغ پدر دیدم وچون در یتیم
اشکریزان هوس دامن مادر کردم
اشک از آویزه گوش تو حکایت می کرد
پند از این گوش پذیرفتم لز آن در کردم
پس از این گوش فلک نشنود افغان کسی
که من این گوش زفریاد وفغان کر کردم
ای بسا شب به امیدی که زنی حلقه به در
دیده را حلقه صفت دوخته به در کردم
شهریارا!به جفا کرد چو خاکم پامال
آنکه من خاک رهش را به سر افسر کردم.

استاد شهریار

[ دوشنبه بیست و هشتم مرداد 1392 ] [ 9:1 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]
شعر زیبا از پروین اعتصامی

نگردد پخته کس با فکر خامی

نپوید راه هستی را به گامی
تر توش هنر میباید اندوخت
حدیث زندگی میباید آموخت
ببید هر دو پا محکم نهادن
از آن پس، فکر بر پای ایستادن
پریدن بی پر تدبیر، مستی است
جهان را گه بلندی، گاه پستی است

[ شنبه بیست و ششم مرداد 1392 ] [ 14:24 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]
مهدی جان ...

از تو یک عمر شنیدیم و ندیدیم تو را
به وصالت نـرسیدیم و ندیدیم تو را

روزی مـا فـقـرا شـربـت وصل تو نبـود
زهر هجر تو چشیدیم و ندیدیم تو را

مگر ایام کهن سالی ما جلوه کنی!
در جوانی که دویدیم و ندیدیم تو را

چه قدَر نذر ِتو کردیم و خبر از تو نشد
چه قدر شمع خریدیم و ندیدیم تو را

گاهی اندازه ی یک پرده فقط فاصله بود
پرده را نیز کشیدیم و ندیدیم تو را

سعی کردیم تو را خواب ببینیم شبی
سحر از خواب پریدیم و ندیدیم تو را

مدتی در پی تو رند و نظر باز شدیم
همه را غیر تو دیدیم و ندیدیم تو را

فکر کردیم که مشکل سر دلبستگی است
از همه جز تو بریدیم و ندیدیم تو را

لا اقل کاش دم خیمه ی تو جان بدهیم
تا بگوییم : رسیدیم و ندیدیم تو را .

[ دوشنبه سوم تیر 1392 ] [ 0:30 ] [ علی اصغر (حیدری ) ] [ ]
درباره وبلاگ

به وبلاگ برگزیده بهترین اشعار فارسی و اشعار مذهبی خوش آمدید . لطفا برای بهترشدن وبلاگ از نظریات مفید تان مارا بهرمند بسازید .شما میتوانید جهت در خواست شعر به شکل کامنت و یا ایمیل asgharhiadary@gmail.com با ما در تماس شوید و بزودترین فرصت در دسترس شما قرار خواهد گرفت .... یا مهدی ادرکنی
تبادله لینک صورت میگیرد ....صفحه ما در فیسبوک : www.facebook.com/barguzideh.ashhar
امکانات وب