برگزیده بهترین اشعار فارسی و اشعار مذهبی

ReAd A nIcE pOeM eVeRy DaY .....هر روز یک شعر زیبا بخوانید .

چرا از مرگ می ترسید
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید


مپندارید بوم نا امیدی باز
به بام خاطر من می کند پرواز


مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است...
بهشت جاودان آن جاست
جهان آنجا و جان آنجاست...
نه فریادی نه آهنگی نه آوایی
نه دیروزی نه امروزی نه فردایی
جهان آرام و جان آرام 


زمان در خواب بی فرجام
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید 


در این دوران که آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا هر که را زر در ترازو ،زور در بازوست
جهان را دست این نامردم صدرنگ بسپارید 


که کام از یکدیگر گیرند و خون یکدیگر ریزند 
همه بر آستان مرگ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید 


چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید
چرا از مرگ می ترسید!

 

فریدون مشیری

نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم بهمن 1393ساعت 8:5 توسط علی اصغر حیدری بلخی|

روز و شب چون غافلی از روز و شب

کی کنی از سر روز و شب طرب

روی او چون پرتو افکند اینت روز

زلف او چون سایه انداخت اینت شب

گه کند این پرتو آن سایه نهان

گه کند این سایه آن پرتو طلب

صد هزاران محو در اثبات هست

صد هزار اثبات در محو ای عجب

چون تو در اثبات اول مانده‌ای

مانده‌ای از ننگ خود سردرکنب

تا نمیری و نگردی زنده باز

صد هزاران بار هستی بی ادب

هر که او جایی فرود آمد همی

هست او را مرددون‌همت لقب

چون ز پرده اوفتادی می‌شتاب

تا ابد هرگز مزن دم بی‌طلب

طالب آن باشد که جانش هر نفس

تشنه‌تر باشد ولیکن بی سبب

نه سبب نه علتش باشد پدید

نه بود از خود نه از غیرش نسب

چون نباشد او صفت چون باشدش

خود همه اوست اینت کاری بوالعجب

گر تو را باید که این سر پی بری

خویش را از سلب او سازی سلب

بر کنار گنج ماندی خاک بیز

در میان بحر ماندی خشک لب

چون رطب آمد غرض از استخوان

استخوان تا چند خائی بی رطب

هین شراب صرف درکش مردوار

پس دو عالم پر کن از شور و شعب

مست جاویدان شو و فانی بباش

تا شوی جاوید آزاد از تعب

چون تو آزاد آیی از ننگ وجود

راستت آن وقت گیرد حکم چپ

از دم آن کس که این می نوش کرد

دوزخ سوزنده را بگرفت تب

همچو عطار این شراب صاف عشق

نوش کن از دست ساقی عرب

نوشته شده در شنبه هجدهم بهمن 1393ساعت 9:3 توسط علی اصغر حیدری بلخی|

بنویسید به دیوار سکوت،

عشق سرمایه هر انسانست،

بنشانید به لب حرف قشنگ،

حرف بد وسوسه شیطانست،

و بدانید که فردا دیرست،

و اگر غصه بیاید امروز تا همیشه دلتان درگیرست.

پس بسازید رهی را که کنون تا ابد سوی صداقت برود

و بکارید به هر خانه گلی که فقط بوی محبت بدهد!!!

نوشته شده در جمعه دهم بهمن 1393ساعت 9:49 توسط علی اصغر حیدری بلخی|

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ دمی ز ابر

کان چهره مشعشع تابانم آرزوست

بشنیدم از هوای تو آواز طبل باز

باز آمدم که ساعد سلطانم آرزوست

گفتی ز ناز بیش مرنجان مرا برو

آن گفتنت که بیش مرنجانم آرزوست

وان دفع گفتنت که برو شه به خانه نیست

وان ناز و باز و تندی دربانم آرزوست

در دست هر که هست ز خوبی قراضه‌هاست

آن معدن ملاحت و آن کانم آرزوست

این نان و آب چرخ چو سیل‌ست بی‌وفا

من ماهیم نهنگم عمانم آرزوست

یعقوب وار وااسفاها همی‌زنم

دیدار خوب یوسف کنعانم آرزوست

والله که شهر بی‌تو مرا حبس می‌شود

آوارگی و کوه و بیابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

جانم ملول گشت ز فرعون و ظلم او

آن نور روی موسی عمرانم آرزوست

زین خلق پرشکایت گریان شدم ملول

آن‌های هوی و نعره مستانم آرزوست

گویاترم ز بلبل اما ز رشک عام

مهرست بر دهانم و افغانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی‌گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می‌نشود جسته‌ایم ما

گفت آنک یافت می‌نشود آنم آرزوست

هر چند مفلسم نپذیرم عقیق خرد

کآن عقیق نادر ارزانم آرزوست

پنهان ز دیده‌ها و همه دیده‌ها از اوست

آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

خود کار من گذشت ز هر آرزو و آز

از کان و از مکان پی ارکانم آرزوست

گوشم شنید قصه ایمان و مست شد

کو قسم چشم صورت ایمانم آرزوست

یک دست جام باده و یک دست جعد یار

رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

می‌گوید آن رباب که مردم ز انتظار

دست و کنار و زخمه عثمانم آرزوست

من هم رباب عشقم و عشقم ربابی‌ست

وان لطف‌های زخمه رحمانم آرزوست

باقی این غزل را ای مطرب ظریف

زین سان همی‌شمار که زین سانم آرزوست

بنمای شمس مفخر تبریز رو ز شرق

من هدهدم حضور سلیمانم آرزوست

نوشته شده در یکشنبه هفتم دی 1393ساعت 11:12 توسط علی اصغر حیدری بلخی|



دزدیده چون جان می روی اندر میان جان من
سرو خرامان منی ای رونق بستان من

چون می روی بی‌من مرو ای جان جان بی‌تن مرو
وز چشم من بیرون مشو ای شعله تابان من

هفت آسمان را بردرم وز هفت دریا بگذرم
چون دلبرانه بنگری در جان سرگردان من

تا آمدی اندر برم شد کفر و ایمان چاکرم
ای دیدن تو دین من وی روی تو ایمان من

بی‌پا و سر کردی مرا بی‌خواب و خور کردی مرا
سرمست و خندان اندرآ ای یوسف کنعان من

از لطف تو چو جان شدم وز خویشتن پنهان شدم
ای هست تو پنهان شده در هستی پنهان من

گل جامه در از دست تو ای چشم نرگس مست تو
ای شاخ‌ها آبست تو ای باغ بی‌پایان من

یک لحظه داغم می کشی یک دم به باغم می کشی
پیش چراغم می کشی تا وا شود چشمان من

ای جان پیش از جان‌ها وی کان پیش از کان‌ها
ای آن پیش از آن‌ها ای آن من ای آن من

منزلگه ما خاک نی گر تن بریزد باک نی
اندیشه‌ام افلاک نی ای وصل تو کیوان من

مر اهل کشتی را لحد در بحر باشد تا ابد
در آب حیوان مرگ کو ای بحر من عمان من

ای بوی تو در آه من وی آه تو همراه من
بر بوی شاهنشاه من شد رنگ و بو حیران من

جانم چو ذره در هوا چون شد ز هر ثقلی جدا
بی‌تو چرا باشد چرا ای اصل چار ارکان من

ای شه صلاح الدین من ره دان من ره بین من
ای فارغ از تمکین من ای برتر از امکان من
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1392ساعت 21:2 توسط علی اصغر حیدری بلخی|


باران صبحگاهی 

اشک سحر زداید، از لوح دل سیاهی

خرم کند چمن را، باران صبحگاهی

عمری ز مهرت ای مه، شب تا سحر نخفتم

دعوی ز دیده ی من، وز اختران گواهی

چون زلف و عارض او، چشمی ندیده هرگز

صبحی بدین سپیدی، شامی بدان سیاهی

داغم چو لاله ای گل، از درد من چه پرسی؟

مُردم ز محنت ای غم، از جان من چه خواهی؟

ای گریه در هلاکم، هم عهد رنج و دردی

وی ناله در عذابم، همراز اشک و آهی

چندین "رهی" چه نالی از داغ بی نصیبی؟

در پای لاله رویان این بس که خاک راهی

نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1392ساعت 21:37 توسط علی اصغر حیدری بلخی|

 
میلاد النبی (ص) و هفته وحدت مبارک باد!

باران گرفت و سقف مدائن نشست کرد
دندانههاى کنگره قصد شکست کرد

نورى به صحن معبد زردشتیان رسید...

کآتشکده ز نابى آن نور مست کرد

بالا بلند آمد و هر ارتفاع را
در زیر پا نهاده و پایین و پست کرد

در هر دلى نشست و به شکلى ظهور داشت
این گونه بود کآینه را خود پرست کرد

وقتى سؤال کردم از او خود اشارهاى
در پاسخم به پرسش روز الست کرد

حُسنش به غایت است و ظهورش قیامت است
زیباترین هر آنچه که زیباتر است کرد

فیض مقدسى و تعجب نمىکنم
این چیزها که هست، نگاه تو هست کرد

رضا جعفری

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 23:43 توسط علی اصغر حیدری بلخی|

رسول نهضت بيداري زمان

 

به پاي خيز كه دلها ز شوق آب شوند
كه ذره ها به طفيل تو آفتاب شوند
بخوان به نام خدا «باسم ربك الاعلي»
كه لاله ها همه پيمانه گلاب شوند
امين وحي و نبوت !«الا بذكر ا...»
بخوان كه با خبر از متن اين كتاب شوند
سمند صاعقه زين كن خدا نكرده مباد
كه بي  عدالتي و جهل همركاب شوند
رسول نهضت بيداري زمان !مگذار
كه پلكهاي به هم بسته گرم خواب شوند
شتاب كن، كه روانهاي تشنه ايمان
رها ز پنجه ترديد و اضطراب شوند
به يك اشاره تو، برگهاي پاييزي
لطيف و تازه چون نيلوفران آب شوند
بخوان حديث محبت، كه بردگان سياه
در اين كوير، درخشان تر از شهاب شوند
بگير دست همه پابرهنگان زمين
كه اين شكسته دلان مالك الرقاب شوند
يتيم آمنه !اصحاب سر سپرده ت
وطلايه دار ظفرمند انقلاب شوند
سحر كه آيد «امن يجيب» مي خوانند
اميدوار دعاهاي مستجاب شوند
بگير دست علي را كه با امير عرب
مجاهدان همه پيروز و كامياب شوند
چه جاي حيرت اگر يازده ستاره و ماه
به جانشيني خورشيد انتخاب شوند


                                            محمدجواد غفورزاده (شفق)

نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1392ساعت 23:33 توسط علی اصغر حیدری بلخی|


ﻣﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺣﮑﺎﻳﺖ ﻣﻴﮑﻨﺪ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﺩﻝ ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺍﻳﺖ ﻣﻴﮑﻨﺪ
ﻣﺸﻨﻮ ﺍﺯ ﻧﻲ،ﻧﻲ ﻧﻮﺍﻱ ﺑﻲ ﻧﻮﺍﺳﺖ
ﺑﺸﻨﻮ ﺍﺯﺩﻝ،ﺩﻝ ﺣﺮﻳﻢ ﮐﺒﺮﻳﺎﺳﺖ
ﻧﻲ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﺗﻞ ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺷﻮﺩ
ﺩﻝ ﭼﻮ ﺳﻮﺯﺩ ﻣﺤﻔﻞ ﺩﻟﺒﺮ ﺷﻮﺩ
ﻧﻲ ﺯ ﺧﻮﺩ ﻫﺮﮔﺰ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﺷﻮﺭﻭﺣﺎﻝ
ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ﻣﺮﺁﺕ ﻧﻮﺭ ﺫﻭﺍﻟﺠﻼﻝ
ﻧﻲ ﺍﮔﺮ ﭘﺮﻭﺭﺩﻩ ﺁﺏ ﻭ ﮔﻞ ﺍﺳﺖ
ﺩﺳﺖ ﭘﺮﻭﺭﺩﻩ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪﻱ ﺩﻝ ﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﺍﮔﺮ ﺑﺸﮑﺴﺖ ﺑﻲ ﻗﺪﺭ ﻭ ﺑﻬﺎﺳﺖ
ﺑﺸﮑﻨﺪ ﮔﺮ ﺩﻝ ﺧﺮﻳﺪﺍﺭﺵ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﺗﻬﻲ ﺩﺳﺖ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﻲ ﻗﺪﺭﻭ ﺑﻬﺎ
ﺩﻝ ﺑﻮﺩ ﮔﻨﺠﻴﻨﻪ ﻋﺸﻖ ﻭ ﺻﻔﺎ
ﻧﻲ ﺗﻬﻲ ﻣﻐﺰ ﻭﺩﺭﻭﻧﺶ ﭘﺮ ﻫﻮﺍﺳﺖ
ﺩﻝ ﺗﺠﻠﻴﮕﺎﻩ ﻋﺮﻓﺎﻥ ﻭﻭﻻﺳﺖ
ﻧﻲ ﺗﻮﺭﺍ ﺍﺯ ﻳﺎﺩ ﺧﺪﺍ ﻏﺎﻓﻞ ﮐﻨﺪ
ﺩﻝ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﺭ ﻗﺮﺏ ﺣﻖ ﻧﺎﺋﻞ ﮐﻨﺪ
ﻧﻲ ﺑﻪ ﻫﺮ ﺩﺳﺖ ﻭ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻟﺐ ﺁﺷﻨﺎﺳﺖ
ﺩﻝ ﻣﮑﺎﻥ ﻭ ﺧﺎﻧﻪ ﺧﺎﺹ ﺧﺪﺍﺳﺖ
ﻧﻲ ﭼﻮ ﺑﻴﻨﻢ ﻳﺎﺩ ﺁﺭﻡ ﻧﻴﻨﻮﺍ
ﺩﻝ ﺷﻮﺩ ﻧﺎﻻﻥ ﺑﻪ ﻳﺎﺩ ﮐﺮﺑﻼ
ﺍﺯ ﺟﻔﺎﻱ ﻧﻲ ﺩﻟﻢ ﺁﺗﺶ ﮔﺮﻓﺖ
ﮐﺎﺵ ﻧﻲ ﺍﺯ ﺭﻳﺸﻪ ﺁﺗﺶ ﻣﻲ ﮔﺮﻓﺖ
ﻧﻲ ﺯ ﺣﻠﻘﻮﻡ ﺣﺴﻴﻦ ﺧﻮﻥ ﻣﻲ ﻣﮑﻴﺪ
ﭘﻲ ﻧﻲ ﺯﻳﻨﺐ ﮔﺮﻳﺒﺎﻥ ﻣﻲ ﺩﺭﻳﺪ
ﺩﻳﺪﺑﺮ ﺳﺮ ﻧﻲ ﭼﻮﻥ ﺳﺮ ﺁﻥ ﺣﻖ ﭘﺮﺳﺖ
ﺳﺮ ﺑﻪ ﻣﺤﻤﻞ ﺯﺩ ﺟﺒﻴﻦ ﺧﻮﺩ ﺷﮑﺴﺖ
ﭼﻮﻥ ﺭﻭﺩ ﺩﺭ ﺷﺎﻡ ﻭ ﺩﺭ ﺗﺸﺖ ﻃﻼ
ﻣﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﻧﻲ ﺑﺮ ﻟﺐ ﺁﻥ ﻣﻘﺘﺪﺍ
ﻧﻲ ﺧﻮﺭﺩ ﭼﻮﻥ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻭ ﺩﻧﺪﺍﻥ ﺍﻭ
ﺩﻝ ﺑﺴﻮﺯﺩ ﺑﺮ ﻟﺐ ﻋﻄﺸﺎﻥ ﺍﻭ
" ﺫﺭﻩ ﺑﺲ ﮐﻦ ﻣﺎﺟﺮﺍﻱ ﻧﻲ ﻧﻮﺍ
ﺳﻮﺧﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﻢ ﺩﻝ ﺧﻴﺮ ﺍﻟﻨﺴﺎﺀ

نوشته شده در جمعه بیست و نهم آذر 1392ساعت 6:52 توسط علی اصغر حیدری بلخی|


 

با اشك هاش دفتر خود را نمور كرد                     در خود تمام مرثيه ها را مرور كرد

ذهنش ز روضه هاي مجسم عبور كرد                  شاعر بساط سينه زدن را كه جور كرد

 

احساس كرد از همه عالم جدا شده ست

در بيت هاش مجلس ماتم به پا شده ست

 

در اوج روضه خوب دلش را كه غم گرفت          وقتي كه ميزو دفتر و خودكار دم گرفت

وقتش رسيده بود به دستش قلم گرفت                   مثل هميشه رخصتي از محتشم گرفت

 

باز اين چه شورش است كه در جان "واژه" هاست

شاعر شكست خورده ي طوفان "واژه" هاست

 

بي اختيار شد قلمش را رها گذاشت                      دستي ز غيب قافيه را كربلا گذاشت

يك بيت بعد واژه لب تشنه را گذاشت                    تن را جدا گذاشت و سر را جدا گذاشت

 

حس كرد پا به پاش جهان گريه مي كند

دارد غروب فرشچيان گريه مي كند

 

با اين زبان چگونه بگويم چه ها كشيد                   بر روي خاك وخون بدني را رها كشيد

او را چنان فناي خدا، بي ريا كشيد                        حتي براش جاي كفن؛ بوريا كشيد

 

در خون كشيد قافيه ها را، حروف را

از بس كه گريه كرد تمام لهوف را

 

اما در اوج روضه كم آورد و رنگ باخت              بالا گرفت كار و سپس آسمان گداخت

اين بند را جداي همه روي نيزه ساخت                 خورشيد سر بريده غروبي نمي شناخت

 

بر اوج نيزه گرم طلوعي دوباره بود

او كهكشان روشن هفده ستاره بود

 

خون جاي واژه بر لبش آورد و بعد از آن...          پيشانيش پر از عرق سرد و بعد از آن...

خود را ميان معركه حس كرد و بعد از آن...         شاعر بريد و تاب نياورد و بعد از آن...

 

در خلسه اي عميق خودش بود و هيچ كس

شاعر كنار دفترش افتاد از نفس

سید حمید رضا برقعی


نوشته شده در چهارشنبه هشتم آبان 1392ساعت 0:11 توسط علی اصغر حیدری بلخی|


آخرين مطالب
» چرا از مرگ میترسید!
» غزل زیبا از عطار نیشابوری
»
» غزل زیبا از مولانا
» شعری زیبا از مولانا
» شعری از رهی معیری
» میلاد النبی (ص) و هفته وحدت مبارک باد!
» میلاد النبی مبارک باد!
» شعر زیبا از امام خمینی رح
»

Design By : RoozGozar.com